آخرین پست های وبلاگ صدای دوست به همراه آرشیو نظرات


7. یادگار مشترک نویسندگان در یک سالگی صدای دوست
باسمه تعالی

پس از صدای دوست در سالی که گذشت، نقد و نظر، یاران صدای دوست و نود مجازی و یک میان برنامه طبق اعلام برنامه های جشنواره نوبت به عکس یادگاری مکتوب نویسندگان رسید. شاید همانقدر که جمع شدن بچه ها بعد از این سال ها غریب می نماید، کنار هم آمدن این همه یادداشت از اغلب نویسنده ها هم عجیب باشد. البته هنوز هم چند نفری به مقتضای حال و اوضاع روزگار از قافله یادگاری نویسان جا ماندند. این بار ترتیب را برعکس کردیم که تازه نفس ها را به خط مقدم فرستاده باشیم. منتظر پست جالب یادگار مشترک همسران در شماره بعد باشید. این شما و این هم یادداشت های بچه ها:

محمدجواد امینیان طوسی

با سلام

بنده فقط به خاطر پاسخ گویی به عنوان نویسندگی وبلاگ می نویسم وگرنه هیچ حرف قابل طرحی ندارم.یک سال گذشت وعده ای حداقل درسطح فضای مجازی به بهانه ی این وبلاگ دور هم جمع شدیم.حرف هایی زده شد.نظراتی داده شد و تنور این وبلاگ روز به روز گرم تر شد.هرکس از هر دری نوشت و این طفل یک ساله ی ما به سان کشکولی شد که:از هرچمن گلی. برداشت من از این فضا، یک پاتوق دوستانه،برای حفظ یادها و ارتباط ها و امید من، بهره برداری مفید از این دوستی های مستمر در آینده است. دوست نعمتی است که قدر آن به گفتن نتوان و "صدای دوست" خانه ایست برای آنان که به گسترش دامنه ی دوستی های خود،مصراند. آنان که لمس کرده اند ترک صحنه نتیجه ای جز انزوا ندارد. این فضا گرچه مجازی است و شعارگونه اما در عین حال خود هم یک عمل است(هر چند کوچک) و هم می تواند زمینه ساز عمل های بزرگ تر باشد.اللهم وفقنا لما تحب و ترضی واجعل عواقب امورنا خیرا...

وبعد

این شعر قیصر هم به مناسبت یک سالگی وبلاگ: هر چند عاشقان قدیمی/از روزگار پیشین /تا حال/از درس و مدرسه/از قیل و قال بیزار بوده اند/اما/اعجاز ما همین است:/ما عشق را به مدرسه بردیم/در امتداد راهرویی کوتاه/در یک کتابخانه ی کوچک/بر پله های سنگی دانشگاه/و میله های سبز و فلزی/گل داد و سبز شد./.../فرقی نمی کند/امروز هم/ما هر چه بوده ایم،همانیم/ما باز می توانیم/هر روز ناگهان متولد شویم/ما/همزاد عاشقان جهانیم... -پاره ای از منظومه ی همزاد عاشقان جهان-

احمد خرم طوسی
سلام

من به دلیل ادبیاتی بودن باز هم تصمیم دارم یک شعر به مناسبت یکسالگی وبلاگ بذارم:

"بودن"

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

احمد شاملو

یه خبر هم به برو بچه های وبلاگ بدم که سربازان گمنام وبلاگ به ما خبر شکل گیری یک مافیای جدید در وبلاگ رو دادند که به زودی رسما اعلام موجودیت خواهد کرد.

مهدی نبوی
یک سال و 4 روز پیش وسط امتحانای پایان ترم این sms رو صادق کشفی برام فرستاد:

سلام. میدونی علی خرم یه وبلاگ برای انجمن راه انداخته؟! باید مطلب بنویسیم!

sedayedoost.blogfa.com " پایان sms"

خیلی زود یک ساله شد. مطمئنا اگه این وبگاه نبود ارتباطات کم و کم کم فراموشی و....

خیلی خوشحالم از آشنایی با صدای دوست و آشنا شدن با خیلی ها که قبلا نمیشناختم. قاسم، محمد اسلامی ، کمیل و...

تو صدای دوست صدای چند دوست نیست:

حسین مقدادیان (مسئول واحد خدمات صادق) و رضا جلالیان(مسئول واحد آموزش صادق)

دمتون گرم

یا علی.

علیرضا چکشیان
سلام؛

ما که تا حالا نبودیم ولی الان اومدیم که بمونیم

به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ و طرح های اقتصادی دولتی

حکایت

شاه عباس صفوي از وزير خود پرسيد: امسال اوضاع

اقتصادي كشور چگونه است؟
وزير گفت: الحمدالله به گونه‌اي است كه تمام پينه دوزان توانستندبه زيارت كعبه روند!ـ
شاه عباس گفت: نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود كفاشان مي‌بايست به مكه مي‌رفتند نه پينه دوزان!ـ
چون‌كه مردم نمي‌توانند كفش بخرند ناچار به تعمير و وصله پينه‌اش مي‌پردازند. در نتيجه وضع پينه‌دوزان رو به راه شده است

محمد جواد بابایی
در پی اعلام آمادگی داکتور کبیر برای نوشتن یک پست ائتلافی به صف شدیم تا سهم خود را هر چند اندک در ... (البته به اینجا که رسیدم ماندم که چه کلمه ای بنویسم) به جا آوریم

(البته به اینجا هم که رسیدم ماندم که چه مطلبی بنویسم؟!)

آیا از سیاست بنویسم؟ که دنیای مجازی پر است از تحلیل های درست و غلط که از وسطش یک چیزی درمیاد و خلاصه به ابراز وجود ما نیازی نیست (اگر وجودی داشته باشیم!)

آیا از حکمت بنویسم؟ که فکر خوبی است و جناب ضرابی پست با سلف که الان دیگر خلف شده زحمتش را کشیدند

آیا از قرآن بنویسم؟ که که این هم فکر خوبی است یک آیه می نویسم که شاید بستان باشد


الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاَوَتِهِ أُوْلَئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَمن يَكْفُرْ بِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ یعنی تنها کسانی که حق تلاوت قرآن را به جا می آورند به آن ایمان حقیقی دارند

اما یک جمله هم حسن ختام برای آن جماعتی که هنوز یک چیزی کم دارند (به قول معروف عزبند) و اون اینکه نترسید از ازدواج. هر کس از من می پرسید نظرت در مورد ازدواج چیه بهش می گفتم

1. بستگی داره نگاهت به زندگی چی باشه

2. بستگی داره طرف کی باشه

3. بستگی داره توقعت از زندگی چی باشه

راستی من از دعا کردن شما غافل نمی شم. شما هم از دعا کردن من غافل نشید

حسین انصاری
من صدام رو هم ضبطیدم: در دونسخه باکیفیت و حجم‌پایین

«راه دشوار است و زیرش دام‌ها

قحطی معنا میان نام‌ها

لفظ‌ها و نام‌ها چون دام‌هاست

لفظ شیرین، ریگ آب عمر ماست

آن یکی ریگی که جوشد آب ازو

سخت کم‌یاب است، رو آن را بجو»

انجمن‌اسلامی دبیرستان شهید هاشمی‌‌نژاد، حکم همان ریگ آب عمر ما بود. چشمه جوشانی بود از معرفت، یادگیری، فضیلت، دوستی، مهربانی. سرچشمه خورشید بود. در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی، برای ما محیطی فراهم کرد تا در آن بتوانیم بزرگ شویم، اشتباه کنیم، یاد بگیریم، خودمان را بشناسیم، به خودمان اعتماد کنیم، ... و همه این‌ها در یک اتاق ظاهرن تنگ و تاریک اتفاق می‌افتاد. ما بر امواج خورشید سوار می‌شدیم و رودخانه‌های بکر صفا را کشف می‌کردیم. با جلسه‌های هفتگی حتی به نظر خودمان کم‌ارزش، در حقیقت سقفی بنا می‌کردیم برای پاس‌داشت آرمان‌ها و آمال و آرزوهامان. و خب، برای من یکی که تاثیرگذارترین اوقات تمامی دوران دبیرستان، همان جلسات ساده وبی‌آلایش هفتگی بود.

و باری، زمان و زمانه زودگذراست، تا آمدیم به خودمان بیاییم، دیدیم رودخانه به آبشار رسید و زیرپای ما خالی شد. پرت شدیم به دنیای واقعی. دنیای محاسبات عقل معاش‌اندیش. دنیایی که اغیار ره‌زن صفا بودند و ... خودتان می‌دانید دیگر. نیامده‌ام شکوه و شکایت کنم. آمده‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم، ... بگویم که باز مهربان مردی، محمد اسلامی نام، ابوذر علی، پنجره‌ای تعبیه کرده در دنیای مجازی، و ما را دوباره دعوت کرده به مهمانی خورشید. به روزگاری که دوباره خنده قاسم و حجب حجت و دل صاف محمد و لطف علی و ...

«سهم من ز آسمان معرفتش

قدر یک پنجره‌ست زین دوار

بس‌ام است این پنجره اگر گاهم

شمسم آید کنارم از اغیار»

سید مجتبی حسینی
سلام

فقط دکترگرامی علی آقای خرم طوسی فرمودند "ثبت موقت" بنمایم.

من هم طبق فرمایش این بزرگوار این امر را به مرحله اجرا درآوردم.

بقیه کارها و آگاهی از "فرهنگ ارتباطی ویژه" تون رو باید فرابگیرم.

یاحق

طه شوکتیان
بسم الله الرحمن الرحیم

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم:

«یا أیها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا واتقوا الله لعلکم تفلحون» (آل عمران، 200)

سلام

نکته 1. این که استعاذه میتونه بعد از بسم الله باشه ولی شاید تو مسابقات قرآن نمره کم کنن. بالاخره معمول و عرف اینه که اول استعاذه می‌گن بعد بسم الله.

نکته 2. اگه فرصت کردید که پیشنهاد می‌کنم بکنید یه سری به تفسیر المیزان در مورد این آیه بزنید. اگرم قبلاً سر زدید یه بار دیگه برا این که یه صوابی برده باشیم سر بزنید.

اما بعد

خیلی جالبه که پارسال هم اولین یادداشتی که نوشتم (البته خوشبختانه آخریش نبود ولی بالاخره خیلی کم سعادت داشتم مطلب بذارم) در بحبوحه‌ی اردوی مشهد دانشگاه بود و امسال هم دوباره همین طور شده. دو ساعت دیگه حدوداً حرکت قطاره و من نشستم تفسیر می‌خونم و مطلب می‌نویسم.

البته فکر نمی‌کنم نیازی به گفتن داشته باشه ولی همگی تا حالا احتمالاً احساس نیاز به وجود یه همچین جایی (وبلاگ) برای دور هم بودن هر چند به صورت مجازی کردید. الآن فرصت نیست نظرات خودم رو راجع بهش بگم ولی اجمالاً این که اگه تا حالا احساس نیاز نکردید باور کنید یه مشکلی تو کارتون هست. باید احساس نیاز بکنید اونم خیلی جدی و قوی.

خدا خیر بده همه‌ی دوستانی رو که این فضا رو راه انداختند و پیگیرش بودند و ....

بعدش این که باید عذرخواهی کنم از این که خیلی کم تونستم اعلام حضور بکنم هر چند حضورم هم زیاد نبوده ولی اینقدر هم کم نبوده. بذارید به حساب بی‌برنامگی و بی‌تجربگی ما دیگه.

شاید اگه خیالم راحت نبود که کسایی که پیگیرشن خودشون حواسشون هست و نیازی به پیگیری امثال من نیست اینقدر حضورم کمرنگ نمی‌شد. شایدم بازم می‌شد. نمی‌دونم.

اما به هر حال این کار از اون کارهایی که منافع بلندمدتش خیلی زیادتر از منافع کوتاه‌مدتشه و اگه یه کم بلندمدت نگاه کنیم احتمالاً خیلی نظرمون راجع بهش عوض می‌شه. البته اگه بتونیم بلندمدت نگاه کنیم.

اما خودمونیم اعتماد به نفس خوبی دارما!!! بعد چند ماه اومدم این طوری دارم حرف می‌زنم. غرضم این نیست که نصیحت کنم فقط خواستم بدونید که این طوری که به نظر می‌رسه نیستش یعنی بی‌خیال هم نیستم نسبت به صدای دوست. امیدوارم که بیشتر از اینا توفیق داشته باشم. ببخشید اگه غلط‌های نگارشی و ویرایشی در صحبتام وجود داشته چون فرصت نیست مرورشون کنم

ان شاء الله که جشن nسالگی صدای دوست رو ببینیم و n به فضل خدا به مقادیر زیاد میل کنه.

یا علی

سید محمد اسلامی
این جماعت ندید پدید!

ما ندید پدید بودیم. آدم ندیده بودیم. همدیگر را که دیدیم، گرد هم جمع شدیم.

من هنوز هم وقتی تشنه قاسم می شوم، به" صدای دوست" سر می زنم. تشنه علی که می شوم، به "صدای دوست" سر می زنم. تشنه یک جمع ساده و صمیمی و بی تلکف که می شوم به "صدای دوست" سر می زنم. حتی وقتی تشنه اسماعیل و مصطفی می شوم هم، همین جا می آیم. هرچند هیچ وقت اثری از آنها نیست.

ما جماعت ندید و پدید و تشنه! گفتم تشنه، گفت: "آب کم جو، تشنگی آور بدست". صدای دوست یک جرعه آب گوارا است. تشنه پی اش می آید و سیراب رغبتی نمی کند، به همین سادگی.

صحبت از چشم انداز شده. چشم انداز صدای دوست، ان شالله، از عمر دنیوی ما تجاوز می کند. مثل خیلی چیزهای دیگر در این دنیا. بالاخره صدای دوست هم عمل و گفتار عده ای است که به آن دنیا منتقل می شود

الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو ٌ الا المتقین

دعا کنیم روز واپسین معلوممان گردد که اینجا حقیقتا صدای دوست بوده، نه صدای دشمنان!

از جان طمع بریدن آسان بود، ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

کاظم شاهرودنژاد
God

When you want something really bad and close your eyes and you wish for it, God's the guy that ignores you

حجت خسروجردی
حجت شیرین سخن



سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

آنچه خود دشت ز بیگانه تمنا میکرد



به قول استاد عزیزی در دوران دبیرستان

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین

کین حکایت ز زمان گذرا ما را بس



دوستان همیشگی من سلام

مرا ببخشید که خیلی دیر می آیم. ولی آمدم آخر سر. دلم برای شما بسیار تنگ است و همیشه برای شما آرزوی خوشبختی و خوبی میکنم.

متاسفانه یا خوشبختانه حافظه دوران دبیرستان من پاک شده است و من خیلی از خاطرات آن دوران شیرین و تلخ خود را به یاد نمی آورم. فقط میدانم که یکی بود و یکی نبود یه اسماعیل بود یه علی خرم و یه قاسم دوست شفیق و یه محمد اسلامی عاطفی بود و یه طه قلدر بود و یه مجتبی حسینی دستیار شفیق من.

انشاالله به یاری شما بقیه اش هم یادم میاد.

مبارک باشد این جشن و پایکوبی.

به امید مطالب بعدی

التماس دعا

علیرضا نامقی
من و انجمن

هنوز برای خودم سواله که من اینجا چی کار می کنم؟ این بروبچه هایی که همه(؟) در دوران دبیرستان عضو انجمن اسلامی بوده اند و گویا انگیزه جمع شدنشون هم همین انجمن بوده و من که از این جمع فقط جناب داکتور و قاسم و تا حدودی طه شوکتیان رو یادم میاد و اصلا تا همین چند وقت پیش خبر نداشتم که انجمنی ها توی دبیرستان یک اتاق مخصوص خودشان هم داشته اند! چه نسبتی با هم داریم؟

البته اینطور نیست که اصلا از وجود انجمن خاطره ای نداشته باشم. از دوران دبیرستان دو تا خاطره انجمنی هنوز توی ذهنم پررنگ تر از بقیه خاطراتند. یکیش مربوط می شود به یکی از انجمنی ها: حجت خسروجردی. سال اول دبیرستان که باهاش آشنا شدم چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد معصومیت و مثبت بودن بیش از اندازه حجت بود. راستش تا آن موقع آدم تا این حد بچه مثبت ندیده بودم. نه که فکر کنید من خیلی آدم منفی و اهل خلافی بودم. هرگز! اتفاقا آن روزها من هم خیلی بچه مثبت بودم و الان از یادآوری شدت مثبت بودنم در آن روزها واقعا از خودم خجالت می کشم. نکته جالب هم همینجاست که تصور کنید که حجت چه موجودی بوده که من با آن همه مقامات معنوی و معصومیتی (که از دست رفته!) واقعا جلوی حجت لُنگ می انداختم.

خاطره دومم خاطره ی بدیست و مربوط می شود به همان سال اول که انجمن اسلامی یک نمایشگاه به مناسبت دهه ی فجر برگزار کرد. اگرچه مثل بقیه نمایشگاه های فرهنگی در واقع فروشگاه محصولات فرهنگی بود -با همان تعریفی که از محصول فرهنگی در ذهن همه هست- اما بچه ها واقعا همت به خرج داده بودند و انصافاً نمایشگاه پرباری بود. نکته تاسف آور ماجرا نحوه ی استقبال سایر بچه ها بود. چندتا از بچه ها در نهایت نامردی شروع کردند به دزدی از نمایشگاه و ظرف دوسه روز آنجا را درو کردند. بدی این خاطره در این است که من چند نفر از دزدها را می شناختم و از دزدی آنها خبر داشتم، اما کاری از دستم برنمی آمد.(؟) یادم می آید به یکی شان که اهل نماز بود و حلال و حرام سرش می شد گفتم: چرا این کار را کردی؟ تو دیگه چرا؟

او هم جوابی به یادماندنی داد تو این مایه ها (و کاملاً جدی این حرف را گفت): هدف ما هدف مقدسی بود...

- What?!!

علی خرم طوسی
یک عالمه برکت و تنها یک حسرت*

سال گذشته درست همین روزها بود که ماجرای ازدواجم زیادی جدی شده بود. هول برم داشته بود از اینکه جدی جدی وارد دنیای آدم بزرگ ها بشوم و خیلی چیزها را برای همیشه کنار بگذارم. یکی هم اینکه باید با خاطرات و حال و هوای دوران نوجوانی و بروبچه های انجمن اسلامی و مدرسه خداحافظی کنم. درست همین روزها بود که با بچه ها به فکر راه اندازی صدای دوست افتادیم. فکرش را هم نمی کردیم اینطور پیش برود و به این زودی! اغلب بچه ها دور هم جمع شوند. حالا با گذشت یک سال از ورود به دنیای تأهل و آدم بزرگ های اهل حساب و کتاب و معاش، حس بسیار خوبی دارم از اینکه صدای دوست باعث شد از دوران نوجوانی و مدرسه و انجمن و بچه ها و خاطراتش زیاد دور نشوم و همین تحفه از صدای دوست برایم بس است. هرچند خیر و برکت این وبلاگ گروهی خیلی بیشتر از این حرف ها بوده و خواهد بود.

و می ماند یک حسرت که هنوز نتوانسته ایم علیرغم پیگیری های مکرر که خیلی هایتان آن را با تمام وجود لمس کرده اید! پای بعضی از بچه ها را به طور دائم به اینجا باز کنیم. بچه هایی که خواه ناخواه جزئی از همان حال و هوا و خاطرات بودند. شک نکنید که به یاری حق تعالی تا جشن دو سالگی صدای دوست این حسرت را به حداقل خواهیم رساند.

* هر دو آلبوم از محمد اصفهانی!

سید قاسم حوائجی
علیرغم همه ی بی انگیزگی ام، فقط به احترام همه دوستانی که برای این پست به یادماندنی، یادداشت یادگاری نوشته اند، وظیفه خودم دونستم تا من هم -حتی شده با یک بیت شعر-، به این حرکت تاریخی! عزیزان بپیوندم.
پس، از منِ کمترین، این بیت جناب سعدی شیرازی رو قبول کنید :
«دل زنده میشود به امید وفای یار ... جان رقص میکند به سماع صدای دوست»

کمیل ضرابی
یادگاری، یاد درشکه

آمدم و نوشتم چون احساس خطر کردم؛ البته نه از نوع سبزش!

علی گفت وبلاگ زدیم و من کلی خوشحال شدم و اولین مطلبم را هم با " یک لیوان آب یخ " خوردم وقتی " من قاطی کردم". البته " من عذر می خواهم " ولی باید " همون لیوان آب یخ " را یک بار دیگر می خوردم.

روزهای تلخ وشیرین زیادی در این یک سال بر شخص بنده گذشت و گاه که جگرم می سوخت به همه گفتم "جگرم می سوزد". درد داشتم و دارم و دوست داشتم در این دفتر به یاد آن روزهایی که شاید از جمع ما فقط داکتور و ممد و قاسم یادشون باشه، روزهایی که با " اسماعیل عصارنیا" دفتر انجمن را راه انداختیم، بنشینیم دور هم دیگر و دردهامان را بگوییم و درمانش را پیدا کنیم ولی نشد!

بگذریم...

در این یک سال بعضی داماد شدند و بعضی عروس!

در این یکسال با " صدای دوست" دفتری زدم تا بعد از تمام روزمرگی های روز به مهمانانم بگویم " فذکر".

اگر عمری باقی بود دوست دارم باز با هم بنشینیم و با هم بگوییم و با هم حرکت کنیم!

یا علی مددی

حسن اشراقی
پارسال، زمانی که محمد و دکتر به من گفتن که یه وبلاگ راه انداختن و تو هم بیا بنویس، با خودم گفتم بابا اینا چه بیکارایین دیگه! واقعیتش این بود که خودم، نوشتن تو یه وبلاگ رو بی معنی میدونستم و میگفتم کار افراد بیکاره!

چند باری هم به وبلاگ سر زدم، ولی احساس بیگانگی کردم! یعنی هم بعضی از نویسندگانش رو نمیشناختم و هم، احساس کردم که زبون بچه ها رو نمیفهمم (نه اینکه من بابابزرگ شده باشم ها، نه! بین بچه ها یه چیزایی بود که من ازشون سر درنمی آوردم). یاد حرف دکتر میرزا وزیری افتادم که می گفت اگه من شبا برنامه مهران مدیری رو نبینم، نمیفهمم بچه ها سر کلاس چی میگن! حالا حکایت من هم همین بود و همین امر، مزید بر علت شد که بی خیال این وبلاگ شم.

اما عاقبت منم توی کوزه افتادم. متأسفانه این انتخابات، برای هرکی چیزی نشد، منو مجبور به ورود فعال تر به فضای سایبر و دست به کیبورد (قلم سابق) شدن کرد. جونم براتون بگه که در همین اثنا بود که خبر یک سالگی صدای دوست، به گوش ما هم رسید و دوباره، دوستان ابراز لطف کردند که صدای من رو هم بشنوند. این شد که منم اومدم. خلاصه اینکه، اگه صدای این دوستتون گاهی گوشخراش بود یا گاهی هم کلمات بی ربطی ازش شنیده میشد، همین اول کاری ببخشید.

یا حق




نظرات
¤
یادگار مشترک نویسندگان در یک سالگی صدای دوست....


Duck hunt